از کنج خانه ها و کتابخانه هامان، از میان دود سیگار کافه های روشنفکری مان سر بلند می کنیم، تا بدانیم امروز روز چندم از چندمین ماه کدام فصل سال است. برای خودمان دور 18 تیر را توی تقویم کاغذ گلاسه با خودکار قرمز علامت می زنیم تا برایش مرثیه ای، تحلیلی، یادمانی بنویسیم که زنده بودنمان را در رسانه های کاغذی و سایبر به اطلاع چند نفری که مثل ما و مخاطب ما هستند برسانیم...
برای جذب مخاطب و ژورنالیستی کردن اثرمان هم عکس جوانی که پیراهنی خونین را بدست گرفته است تا داد خون همکلاسی اش را به دادگاه چشمهای جهان ببرد، را بالای نوشته مان درج می کنیم و سیگاری آتش می زنیم و خودمان را به خلوت بی انتهای بی مصرفمان می بریم و هنوز و همچنان یک روشنفکر پاستوریزه باقی می مانیم.
احمد باطبی داستان فرار بزرگش را برای همه ی ما تعریف کرد ولی دل نگه داشت و از جوانی برباد رفته اش هیچ نگفت. بیشتر همداستانان او را در پشت تلویزیون دیدیم که بر کرده هاشان اظهار ندامت کردند و خیلی پیشترها بازگشتند اما او با آن غروری که خوب می شناسم حسرت شنیدن یک آخ را بر دل کسانی گذاشت که خون عزت ابراهیم نژاد را بر زمین ریختند و جنازه ی اکبر را در بهت همه ی ما که ادعای مبارزه داشتیم، به گور سرد خاطرات جنبش ناکام دانشجویی سپردند.
احمد باطبی بی شک پس از عباس امیرانتظام، برجسته ترین زندانی سیاسی پس از انقلاب است که همه ی جهان، مبارزات ما را در راه تحقق دموکراسی و آزادی و پایه گذاری نافرمانی مدنی با حکایت پیراهن خونین او می شناسند. احمد باطبی و همسرنوشتانش همچون بهروز جاوید تهرانی، مهرداد لهراسبی و اکبر محمدی نماینده ی طرز تلقی منحصر بفردی در مبارزه هستند که حافظه ی تاریخ آنان را بعنوان سربازان ملت معرفی می کند. سربازانی که اسلحه و خاکریز نداشتند اما با اسلحه زندان مواجه شدند.

یادم می آید که پیش از رفتنش از سر دوستی و صمیمیتی که بین ما بود به او گفتم که مواظب خط بندیهات باش. تو با .. و .. فرق می کنی و احمد در جواب گفت: «ملت عاشق که خط و ربط ندارد...» و او رفت و حتی در مینه ی سفرش مجبور شد برخلاف میل باطنی اش در برابر خطراتی که برایش ایجاد کرده بودند، برای دفاع از خودش اسلحه بدست بگیرد. این اسلحه که نماد تصمیم تازه ی احمد برای مبارزه است محصول جامعه ایست که هنوز جوانان خودش را باور ندارد و حاکمیتی که نمیخواهد از سهم آزادیشان چیزی بدانها بدهد...
دغدغه ی رفتن او نه کار نه تجارت و نه زندگی بود او فقط برای آرمانی رفت که حنجره اش آنرا فریاد می کرد. او برای رفتنش دست به دامان کسی نشد و پیشنهاد هیچ دسته، گروه یا کشور خاصی را نپذیرفت.
...
.. و ما گفتیم که « من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم» اما خودمان نخواستیم که با هم باشیم و ققنوسهای ما تنهای تنها همه ی جوانی شان را در آتش سوزاندند تا ما امروز دور خط قرمز 18 تیر برای اعتبار خویش مرثیه بنویسیم.
18 تیر 78 یک دهه پیش تمام شد. بهروز و مهرداد و احمد و اکبر و عزت و ... همه ی آنهایی که قبای خفت و زبونی جمعی را از تن بیرون کردند هم هر چه توانستند دادند و اکنون ما مانده ایم و کاغذ ها و وبلاگهایمان که سند بیداری ما هستند.
احمد باطبی رفت و اکنون به یک چه باید کرد بی هیچ لکنت و ترسی نیاز است و به یک پاسخ بی هیچ محافظه کاری.
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیکترم

دریا اما عاشق شدن دارد. دوباره از خود، دوباره از تو سرودن دارد و من هنوز و همچنان شانزده ساله ام. به هزار سوی دیروز خاطراتم، انزلی آمده ام و خودم را پشت هزار توی واژه های نایابم پیدا میکنم. ننوشتن بهانه نمیخواهد اما نوشتن بهانه میخواست و من نداشتم.
پیشترها که شمال می آمدم نازنین با آن زیبایی تحسین برانگیزش در اولین میدان رشت منتظرم بود و بعد از آن همیشه کنار من دوستانی بودند که با وجودشان تنهایی به سراغم نمی آمد. امروز اما جز یک باد ملایم و موجهایی که همیشه اینجا هستند و سیگاری که زود تمام می شود... هیچ نیست.
دوستی نمانده است و همه تلاش من برای نگه داشتن دوستانم دود شد و رفت... حرف مردم شد و رفت...
و من هنوز صلح را دوست دارم و مطمئن شده ام که احمد باطبی از ایران رفته است. خوشحالی آزادی اش همه ی مرا لبریز می کند و دیروزهای درد من از یاد می رود...
عصر ابری یک روز شنبه؛ بی هیچ مبارکی... انزلی.

هلیا بزرگ شده است و همچون رودی مذاب در کوچه ها به نام خوانده می شود و تو می روی که «خانه ای برای شب» بسازی...
بگذار آسوده خاطر و بي دغدغه بميرم. بگذار تجسمي از آن روز داشته باشم كه دلم را به تابستان بياورد. بگذار شادمانه بميرم. و شادمانه مردن ممكن نيست مگر آنكه يقين بدانم تو مي داني كه براين مرده حتي قطره يي نبايد گريست.
ولی ما باور می کنیم که تو باید بروی تا «افسانه ی باران »، «هزار پای سیاه و قصه های صحرا» را تنها رها نکند.
اي كاش به آنجا رسيده باشم كه رهگذران، بر سنگ گورم،شاخه گلي بگذارند و از كنارم همچنان كه زيز لب به شادي آواز مي خوانندبگذرند؛ و اين آرزويي شخصي نيست. اين « اي كاش» را براي همه ي مسافران اين سفر محتوم مي خواهم...
«قصه ی گلهای قالی» را با همه ی «کلاغها» به کودکی ام می برم و «آفتاب و قصه ی کاشی » برای تو می ماند و « سحرگاهان همافرها اعدام میشوند »
بانوي من!
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز با عاقبت.
نه با كلامي كم توشه از مهرباني
نه با سخني تو بيخ كننده
بل با آخرين كلام.
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
تو بايد بداني عزيز من
بايد بداني كه دير يا زود _ اما، ديگر نه چندان دير_ قلبت را خواهم شكست؛ و كاري جز اين هم نمي توان كرد.
نادر ابراهيمي به يك عاشقانهي آرام پيوست
انسانهای عاقل ورزش نمی کنند، آنها کار می کنند و با کار و عشق خود را شریف نگاه می دارند. این نسخه از هر مذهب و مکتبی برای سعادت انسان مفیدتر است.
خسته گی و ورزیدگی تن، ارزش زنده ماندن را برای انسان معلوم می کند و فلسفه ی زیستن به راحتی و به درستی شناخته می شود.

11 سال از آن روز خوب می گذرد. هنوز یادم نمیرود که یکی از معلمهای هنرستانی که در آن درس می خواندم، همه ی کارتهای تبلیغاتی خاتمی را با غضب از دستم گرفت و درون سطل آشغال انداخت. آنروزها تازه خواندن و نوشتن را بمعنای واقعی یاد گرفته بودم و چشم از کتابهای دکتر شریعتی بر نمی داشتم. دانستم که اتفاق بزرگی در راه است...
من و تو و بیشتر مردمان سرزمینم قابله ی فرزندی شدیم که نامش آزادی بود اما این نورس سپید دیری نپایید که چنان پیر و مستاصل گشت که گویی هرگز نبوده است.
11 سال از آنروز میگذرد و هیچکس در کوچه نیست...

من، امشب؛
نظاره گر همه ی تصویرهای همخوابگی
و بند شلوارم را با اخلاق کانت سفت بسته ام.
....
من، امشب؛
از مردانی که شلوارشان خيس شهوت است بيهوده ترم
و تو با خون قاعدگی ات صورتت را سرخ نگه ميداری...

من اگه خدا بودم ٬ شهر بم هرگز نمی لرزید
نیمه شب اون غنچه ی نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید
من اگه خدا بودم ٬ مادرهای دجله ی خونین نمی مردن
از فرات سرخ آلوده ٬ نو عروس ها ماهی مرده نمی خوردن
من اگه خدا بودم ٬ دخترهای اور شلیم و غزه و سیدا
جای حکم تیر و نارنجک ٬ ترانه می نوشتن روی دیوارها
هر کسی جای خدا بود ٬ شاهد این روزگار و این زمین زار
دست کم معجزه ای می کرد برای بچه های بی کس و بیمار
اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا
دست معمار خدا بود خشت اول من و ما
چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می شد
خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد
اگه کفر کلام من ٬ یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازیه واژه ست ٬ نمی بازم منه کافر
صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن
به گریه میرسه از درد دل سنگ و دل آهن
فقط ای کاش...
خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد
زویا زاکاریان