بهشت هست.
بهشت از دمی برای تو آغاز خواهد شد
که آهخندت،
خاموش وار،
خواهد گفت:
همین بود.
همین را می خواستم بگویم.
تمام شد.
اما نمی رسی.
اما همیشه
مانند این است
که کار روز مرهات این باشد
که بوسه بر دهانهی آتشفشان زنی؛
و دوزخِ فورانش را
عاشقانه
در آغوش بگیری؛
و از گدازههاش بنوشی.
یا . . .
مثلِ این است
که نهری از زهر
پیوسته در گلویت ریزد
و ریسمانی از افعی
بر گردن داشته باشی،
و خود
ــ که تا رها شوی از دوزخِ همارهوشِ خویش ــ
قصدِ مردن داشته باشی؛
اما نمیری؛
هرگز،
هرگز،
هرگز نمیری!
اسماعيل خويي